تبليغاتX
سزای تولد مرگ است...


از خدا ترسیدم

سرم اومد ...


نوشته شده توسط بابک شیوا در ساعت 12:36 بعد از ظهر | لینک  | 


اینروزها

سرم به چیزی گرم است

دارم گوشه هایم را سوهان می کشم

تا هر وقت

از بالا تا پایین تو را سر می خورم

ناسور نشوی...


نوشته شده توسط بابک شیوا در ساعت 7:16 بعد از ظهر | لینک  | 

 

باور کن !

پروانه ای که

روی لبهای تو نشسته است

پیش از این

لبهای مرا بوسیده بود ...

نوشته شده توسط بابک شیوا در ساعت 9:34 قبل از ظهر | لینک  | 


هر وقت رویاهام

بالای سرم باد می کنن

به این فکر می کنم

دنیا از من کوچکتر شده ...


دستم رو دراز می کنم

چند خوشه خدا می چینم

حبه حبه می ذارم توی دهنم

ولی خیلی زود دلم رو می زنه

با سیگارم     رویاهام رو سوراخ میکنم

می خورم زمین ...


زنگ همسایه رو می زنم

نردبونی قرض می گیرم

تا از درخت بالا برم

و چند خوشه انگور    برای تو بچینم.


هروقت به اینا فکر می کنم

عجیب دلم برات تنگ می شه ...


نوشته شده توسط بابک شیوا در ساعت 12:16 بعد از ظهر | لینک  | 


پشت سرمان

لوله های گاز نشت کردند

و ما     که چیزی کم نداشتیم

جز هوا

پرنده ها از دهانمان کوچ کردند ...     رفتند

فقط کلاغها روی چشمهامان نشسته بودند

و ما با کلاغها

بلند بلند خندیدیم


هنوز لوله ها نشت می کنند

کورمال  کورمال

رفتیم    چراغهارو روشن کردیم

اما منفجر نشدیم


ما قسم خورده بودیم

تا بازگشت پرنده ها صبر کنیم

ما قسم خورده بودیم

زنده زنده    منفجر شویم.


نوشته شده توسط بابک شیوا در ساعت 10:26 بعد از ظهر | لینک  | 


نترسید !

من نه جادوگرم

نه پیامبر ...


فقط خوابم نمی برد

رفتم

خورشید را از برق کشیدم.


نوشته شده توسط بابک شیوا در ساعت 9:49 بعد از ظهر | لینک  | 

 

دریا

جنازه اش را

به روی ساحل بالا آورد

 

مرد

برای اولین بار

دل به دریا زده بود

تا بگوید ...

دوستت دارم

 

نوشته شده توسط بابک شیوا در ساعت 10:29 قبل از ظهر | لینک  | 


روزها

از دور

سنگ پرتاب می کنم به آب ...


شبها

در خوابم

ماهی می شوند آدمها

از دور

سنگ پرتاب می کنند به من


و خیالشان راحت است

از سنگینی خواب من ...


نوشته شده توسط بابک شیوا در ساعت 8:42 بعد از ظهر | لینک  | 


شبیه به خودم را پوست انداخته ام

بدون هیچ خاطره ای اما...

برای همین

دینی به گردنم نیست

می خواهم همین یک شب را آرام بخوابم

شاید    تو به خوابم نیامدی

و من فراموشت کردم...


نوشته شده توسط بابک شیوا در ساعت 9:18 قبل از ظهر | لینک  | 


این روزها

دست از سرم برداشته ام


این روزها

به هر کسی فکر می کنم

که دست از سرم برداشته است


این روزها

زیاد به خودم فکر می کنم ...


نوشته شده توسط بابک شیوا در ساعت 7:43 بعد از ظهر | لینک  |