از خدا ترسیدم
سرم اومد ...
اینروزها
سرم به چیزی گرم است
دارم گوشه هایم را سوهان می کشم
تا هر وقت
از بالا تا پایین تو را سر می خورم
ناسور نشوی...
باور کن !
پروانه ای که
روی لبهای تو نشسته است
پیش از این
لبهای مرا بوسیده بود ...
هر وقت رویاهام
بالای سرم باد می کنن
به این فکر می کنم
دنیا از من کوچکتر شده ...
دستم رو دراز می کنم
چند خوشه خدا می چینم
حبه حبه می ذارم توی دهنم
ولی خیلی زود دلم رو می زنه
با سیگارم رویاهام رو سوراخ میکنم
می خورم زمین ...
زنگ همسایه رو می زنم
نردبونی قرض می گیرم
تا از درخت بالا برم
و چند خوشه انگور برای تو بچینم.
هروقت به اینا فکر می کنم
عجیب دلم برات تنگ می شه ...
پشت سرمان
لوله های گاز نشت کردند
و ما که چیزی کم نداشتیم
جز هوا
پرنده ها از دهانمان کوچ کردند ... رفتند
فقط کلاغها روی چشمهامان نشسته بودند
و ما با کلاغها
بلند بلند خندیدیم
هنوز لوله ها نشت می کنند
کورمال کورمال
رفتیم چراغهارو روشن کردیم
اما منفجر نشدیم
ما قسم خورده بودیم
تا بازگشت پرنده ها صبر کنیم
ما قسم خورده بودیم
زنده زنده منفجر شویم.
نترسید !
من نه جادوگرم
نه پیامبر ...
فقط خوابم نمی برد
رفتم
خورشید را از برق کشیدم.
دریا
جنازه اش را
به روی ساحل بالا آورد
مرد
برای اولین بار
دل به دریا زده بود
تا بگوید ...
دوستت دارم
روزها
از دور
سنگ پرتاب می کنم به آب ...
شبها
در خوابم
ماهی می شوند آدمها
از دور
سنگ پرتاب می کنند به من
و خیالشان راحت است
از سنگینی خواب من ...
شبیه به خودم را پوست انداخته ام
بدون هیچ خاطره ای اما...
برای همین
دینی به گردنم نیست
می خواهم همین یک شب را آرام بخوابم
شاید تو به خوابم نیامدی
و من فراموشت کردم...
این روزها
دست از سرم برداشته ام
این روزها
به هر کسی فکر می کنم
که دست از سرم برداشته است
این روزها
زیاد به خودم فکر می کنم ...
